تبلیغات
☂ღ داستان های عاشقانه واقعی ღ☂ - خیانت در حریم عشق

خیانت در حریم عشق

داستان عاشقانه واقعی حریم عشق

جهت مشاهده داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید

      خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ،

         فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها ،

          هرگز تبرئه ای نیست

آنکه را که را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد 

     الان فکر کنم چند ماه باشه  از روزی   تموم کردمو بگذره  خوب  اینو بگم که من داستان نویس  خوبی نیستم  یعنی فکر نمیکردم 

     یه روز داستان خودمو بنویسم اینم نمیدونم  از بدبختیمه از خود شانسیمه  ولی من از اولم شانس نداشتم از وقتی که از دختر 

     همسایه خوشم اومد فهمیدم   با هزار نفر حرف میزنه از وقتی که یه دختر ازم شماره خواست ندادم اینم از غرور بود 

     از خودم تعریف نباشه قیافه ای درست حسابیم ندارم ولی  یه  ذره تو زبون تیزم  اونم یه کوچلو 

     الان که این داستانو میخوام بنویسم  شاید باورتون نشه اینقدر بی حالم که حتی  حوصله ندارم برای مقدمه یه  شعر پیدا کنم 

     دادم  دوستم  کیمیا برام بگرده   یه خوبشو پیدا کنه من دیگه اون ادم  نیستم که هی میخندیدم هر وقت به خودم فکر میکنم

     به خودم میگم خاک برسرت اخه تو چتم ادم عاشق میشه  همیشه فکر میکردم پیش  خودم  دختر پسرای  که  چت میکنن

     فقط برای  گول زدن همدیگه میان اما اینطور نبود  یکم که تو  نت چرخیدم با ادمای مختلف اشنا شدم با ادمای که  تنها 

   
   گناهشون عاشقی بود با ادمای ساده دوست شدم وقتی داستان زندگیشونو بهم میگفتن  دیوونه  میشدم اما به روم نمیاوردم 
  
 ولی خدای  یه روز فکر نمیکردم خودم  ساده باشم همیشه به خودم میگفتم از تو زرنگتر پیدا نمیشه البته اینو بگم 

     که   درسام بد بودن یه سال موندم بزرگ  سالان میخونم   الانم اخر خرداد درسامم خداروشکر خوب شدم دیگه دختر بازی 

     گذاشتم کنار الان فقط درس میخونم  دی ماه شاگرد چهارم کلاس شدم همه  ای بد بختیای من از دی ماه شروع شد  

     روز های اول مدرسه بود یادش بخیر یه تیپی زده بودیما اون موقع دوستام بهم میگفتن قرص خنده فقط میخندیدم 

     یا دیگرانو میخندوندم  که خودم از اونا بدتر بودم بایه پسر اشنا شدم نشسته بود کنار حیاط داشت  نگاه میکرد 

     اینور اونور خوب منم دوس دارم با ادمای مختلف دوس بشم رفتم  باهاش سلام علیک  کردمو حرفمون گرفتو دیگه گرم 

     بودیم بحث در مورد اینترنت  شد  یه ذره که   حرف زدیم  بهم گفت یه انجمن دارم منم اون موقع  نت میرفتم   

     چت  زیاد نمیرفتم  فقط بازی دانلود میکردم با فیلم  خب اون اسم  انجمنشو بهم داد منم  به قول  قدیمیا از این 

     گوش گرفتم از اون یکی   یادم رفت من چند باریم باهاش حرف زدم درست همون جا اون زیاد کامپیوتر  بلد بود

     منم چیزی بلد نبودم بیشتر ازش کمک میگرفتم  ولی پسر با حالی بود من کامپیوتر میخوندم  اون  معماری 

     حتما میگید اینجا داستانو  طرف اشتباه نوشته  چون اون زیاد کامپیوتر بلد بود حتما اون کامپیوتر میخونه منم  بهش زیاد گفتم 

     گفتم چرا کامپیوتر نمیخونی   تو که بلدی  هی میگفت   من همه چیز کامپیوترو بلدم چرا بخونم نیومد که نیومد

     منم چون بزرگسالان میخوندم غیر انتفاعی میرفتیم تو کلاس کامپیوتر منو یکی دیگه فقط بودیم معماری زیاد بودن 

     من زیاد به کامپیوتر علاقه داشتم ولی مدیر دید که به صرفشون نیست منو دوستمو به   معماری فرستاد 

     دوباره رفتمپیش دوستم کاش نمیرفتم کاش اصلا پامو به  اون مدرسه نمیزاشتم اگه میدونستم اینطوری میشه   اصلا نمیرفتم

     یه ذره از انجمنش بهم گفت منم اسم انحمنو تو لای کتابم نوشتم   گذشت روز ها ماه ها رسیدیم به دی ماه 

     راستی گفتم وسط های داستان همه بدبختیام از دی ماه شروع شد  الان میگم چرا ؟

     دی ماه بود من درسام خیلی خوب بود دیگه اینقدر خونده بودم حوصله خوندمم نداشتم  غیر انتفاعیم فقط پوله 

     معلوم بود در میام نگید پولدارم چون  وضعیت انچنانیم نداریم همین طور بیکار بودم گفتم یه سر بزنم به انجمن

     من فقط قصدم  این بود که ادما رو هدایت کنم  کمکشون کنم نه اینکه خودم عاشق بشم یادمه بعد چند روز به یه 

     دختر پیشنهاد دوستی دادم اونم قبول کردو   اینا بعد چند روز خسته شدم باهاش بهم زدم اون بهم یه چیزای گفت 

     که نتونستم باهاش  بمونم بعد   یه ماه با یه دختر اشنا شدم اول دوست نبودیم فقط حرف میزدیم بعد

     با هم دردودل کردیم در مورد زندگی در مورد عشق های نتی  اون میگفت  منم همینطور خوب این خوب بود اما

     روز ولنتاین بود شب  روز عشق مثلا هه دوست همون   اومد بهم گفت   تو اون دخترو دوس داری کاش اونروز نمیومد 

     کاش اصلا زنده نبودم کاش  دستام فلج میشدن  نمیگفتم   گفتم اره اولش خوب بود رومون نمیشد به هم بگیم دوست دارم 

     بعد من حرف انداختم گفتم دلمو بهت میخوام بدم گفت بده گفتم اگه بدم  اون بهم وابسته اس گفت چطور گفتم 

     باید منو دوس داشته باشی اونم خجالتی فکر کنم تو اون لحظه اب تو دهنش خشک  شده بود خلاصه اون شب 

     تا  صبح فکر ورم داشته بود همونطور که گفتم من پسر  ساده ای نیستم گفتم من باید بدونم چجور دختری

     فردا مدرسه رفتم پیش دوستم بهش گفتم  این دختر چجور دختریه  دیشب با هم دوس شدیم یه چیزی گفت قلبم وایساد

     گفت دختر بدیه گفت پسرا بازی میده حتما تو هم بازی میده فکر کنید شما جای من بودید چی فکر میکردید  اونروز تو حیاط مدرسه نشسته بودم 

     سردم بود نمیدونستم چرا هوا گرم بود اما سردم بود فقط فکر میکردم بهش فقط اون اون اون اون

     دیگه طوری شده بود هی میگفتم من دختر و بازی بدم بعد میگفتم گناه من که ادمم شاید اون نباشه 

     اون روز برای اولین بار  بعد چند ماه دروغ گفتم دیدم دیگه نمیتونم بمونم تو کلاس رفتم پیش مدیر 

     بهش التماس کردم  اجازه بده برم دیدم نه  نمیزاره خودمو زدم به بی حالی  گفتم اقا به مولا سابقه دارم 

     اینطور شدنی یه دفعه تشنوجی میشم  نه بازم باور نکرد گفتم زنگ بزن به بابام بابای منم   ساده گفتم بابا حالم بده 

     نمیزاره بیام خونه بابام به مدیر گفت عیبی نداره اونم اجازه داد بعد اینکه از مدرسه در اومدم  دستام میلرزید 

     چشام قرمز شده بود با سرعت  فرار میکردم به طرف خونه فکر کنم مسابقه دو میرفتم اول میشدم 

                                   همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!

                                گفتم:می دونم  

                 گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!  

                      گفتم: می دونم!

               گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !    

              … گفتم:می دونم! 

   گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!

      گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم 

     رفتم خونه  نشستم پشت کامپیوتر فقط میخواستم فحش بدم   نبود  منتظر شدم  نیومد به دوستش گفتم چرا  دروغ گفتی

     چرا گفتی دختر خوبیه چرا همون جا بلاکش کردم   بعد  اصرار کرد جاهای دیگه  بهم پیام داد گفت بیا حرف بزنیم 

     منم گفتم باشه گفت  اونا میخوان تو رو  از این جدا کنن   باورم نشد گفت  دختر خوبیه  باورم نشد  خلاصه  خود شم 

     اومد گفت دروغ گفتن  من چشام قرمز شده بود هیچی نمیفهمیدم  فقط میخواستم   فحشش بدم  تا اینکه  دوستم اومد گفت

     شوخی کردم دختر  خوبیه  کاش اون شوخی رو نمیکرد  میدونید هر کسی شخصیتی داره منم  یه جور شخصیتی دارم 

     خیلی بد از موقعی که گفت من  دیگه به اون دختر اعتماد نکردم همیشه فکر میکردم اون دختر داره منو بازی میده

    حقم داشتم تو نت منم بچه زرنگیم فقط فکر ورم داشته بود  حرفاشون راست یا دروغ چند بار قسم اش دادم گفتم 

     تو که منو باز ی نمیدی  اونم  هی قسم میخورد نه باور کن دوست دارم یه روز اعصبانی باهاش دعوام شد

     البته  تنها دعوامون نبود خیلی دعوا کرده بودیم  همون  قهر یه بار بخاطر یه قهر کردنمون 5روز با هم 

     حرف نزدیم ایندفعه یه ذره فرق کرد  یه ذره هم نه خیلی من در مورد خانواده اون چیزی نمیدونستم 

     تقریبا هیچی همینطور تو حال خودم  خمار بودم   دوستش اومد گفت خانواده اونا خیلی پولدارن نمیدونم 

     هدفش از گفتن این حرف چی بود  شاید پیش خودش فکر کرده اگه بگم   علاقه اش بیشتر میشه  شاید شاید هزار تا 

     شاید تو مغز من میچرخید اونا خیلی از خانواده ما پولدار بودن منم  دوستای زیادی داشتم بعضیاشونو میبینم

     سیگاری شدن  وقتی میپرسیدم چرا درد  زندگی میدونید این  من پسر 17 ساله  به همه ای  پسرای ایران میگم 

     همیشه با دختری باشید که وضعیت خانوادگیشون   پولدار نباشن   نه  مثل منه بدبخت الان به بچگیم که فکر میکنم

     به خودم میخندم  بچه که بودم ای خدا چی میشه من مخ یه دختر پولدارو بزنم  یه ماشین با حال سوار شم  

     هههههه به قول قدیما ارزو به بچه ها عیب نیست ولی وقتی بزرگ شدم  دوستمو دیدم دیگه ارزوم عوض شد ترسیدم

     از اینکه همین الانشم  زندگیم کابوسه از این  ترسیدم  وقتی یه جا بریم وقتی یه چیز جالب   ببینه خوشش بیاد 

     من نتونم بگیرم میترسیدم چون نمیخواستم از یه کابوس دیگه برم یکی دیگه ترسیدم  چون میترسیدم مثل دوستام سیگاری بشم

     منم ادمم منم حق دارم زندگی کنم بخدا خسته ام من بی دل نیستم چیکار کنم  خوشم به اینده ام میخوام زندگی کنم

     میخوام بدونم زندگی چیه ببخشید یه لحظه یاد بدبختیام  افتادم میدونم از من بدتر هام  تو دنیا هستن 

     از اون موقع خیلی گذشت با  هم  دوست شدیم دوباره نزدیک  خرداد بود بابا  مامان اون  رو درس اون  خیلی 

     حساس بودن  بخاطر همین اینترنتشو  جمع کردن  یادش بخیر رفتنی   ازم هزار تا قول گرفت با کسی حرف 

     نزنم هی میگفت  قسم بخور از احساسی که بهم  داری کم نشه بیچاره نمیدونست احساسی ندارم منم بخاطر قولم موندم

     قول داده بودم تا اخرش باشم   تا وقتی که اون بهم بگه ازت متنفرم گفته بودم از هر موقع خودت خواستی میتونی

     بری اونم  هی میگفت  من هیچ موقع نمیگم نمیدونم چقدر دوسم داشت ولی بخاطرم خیلی چیزا رو قبول کرد خیلی

     دیگه وقت رفتن شده بود ساعت 12 شب   اینترنتش قطع میشد اون روز بابام بهم گیر داده بود کامپیوتر 

     زود خاموش کنم منم هی میگفتم 5دقیقه بعد همینطور 5دقیقه  هی میگفتم که یه دفعه  کلافه شد ساعت 11.30بود

     اره با اینکه خیلی گذشته ولی یادمه اون به من میگفت قول بده منم میدادم  بعد من بهش میگفتم تو برو منم  سرت هوو

     میارم اعصبانی میشد قربونش برم اعصبانی شدنم بلد نبود فقط قهر میکرد دختر با ادبی بود اصلا  فحشو اینا نمیداد

     خیلیم روم حساس بود مثلا یه روز تو یه چتروم یه پسر بهم حرف انداخت من چیزی نگفتم به اون پسر گیر داده بود 

     میگفت  چرا به اون این حرفو گفتی میخواست پسرو  اعدام کنه بیچاره پسر منم  هی میخندیدم اونم میگفت چرا ساکتی 

     چرا چیزی بهش نمیگی اخه چی بگم  حرفیم که اون پسر بهم زد چیز بدی نبود  تازه از روی شوخیم گفت

     بعد اینکه  نتش  قطع شد بیچاره گوشی داشت خط نداشت بهم میگفت من  اگه یه روز باهات حرف نزنم

     گریه میکنم منم میگفتم حق نداری گریه کنی اونم میگفت نمیتونم بعد اون موضوع یه روز پشت کامپیوتر بودم

     یکی بهم زنگ زد حرف نزد منم هی میگفتم شما چند بار زنگ زد بعد جواب نداد بعد یه اس فرستاد 

     فکر کنم نوشته بود من دوست  اون دخترم الان  خونمونه میخواد باهات حرف بزنه میتونی باهاش  حرف بزنی 

     اول گفتم نه  قلبمم تند تند میزد خیلی وقت  بود با هم حرف نزده بودیم بعد اس فرستاد یا حرف میزنی یا  قهر منم 

     زدم بیرون از خونه رفتم یه شارژ خریدم نشستم تو پارک بعد زنگ زدم باهاش  حرف زدم کاش حرف نمیزدم

     داستان زندگی من از اینجا شروع شد داستان نه  بدبختی بعد کلی حرف زدیم اخرای حرفمون بود بهم گفت میخوام برم  جشن  تولد یکی از دوستانم منم گفتم اجازه  خودت دست خودته اگه خودت میخوای

     برو اونم گفت  نه تو بگو برم یا نه  منم گفتم باشه برو فردای اون شب تو   یاهو بودم یکی از دوستاش بهم 

     سلام کرد بعد حرف زدن بهم گفت میدونی تو اون تولد کیا هستن منم فقط میدونستم یه تولد ساده  اس بین دخترا

     که بیشتر دخترا  تولد میگیر ن بعد بهش گفتم کیا هستن اونم شروع کرد به گفتن از هر کدوم از حرفاش 

     انگار داشتم اتیش  میگرفتم  یکی انگار  داشت تیغم میزد بعد چند  لحظه  که گذاشت یکم   که اروم شدم   فقط

     فکر میکردم چطوری اون دک کنم بره بعد یکم  فکر یادم  افتاد بهش بگم سرطان  معده   دارم اخه من شکمم بعضی

     موقع  درد میکنه اونم  میدونست فردای اون شب   تولد بود که  من یاهو بودم  ایدیش  ان شد بهم سلام کرد  دختر 

     منم سلام  کردم  فقط میخواستم بهش  بگم چرا قلبم  داشت تند تند میزد نفسم  بالا  نمیومد خیلی گیج  شده  بودم

     اخر نتونستم  بهش گفتم  گفتم  چرا  تو تولدی  میری که  3تا پسر هست  اخه خوب لامسب من  بی افتم خودت بهم گفتی 

     دوست  دارم  عاشقتم بدون  تو میمیرم یعنی دوستات  اینقدر ارزش  داشتن که  به  من دروغ  گفتی 

     یعنی اگه پاتو به اون تولد نمیزاشتی نمیشد میدونم دوستاتو  به  من ترجیح میدی

     اون  شب خیلی اصرار کرد  گفت  دروغه  هر کی بوده میخواسته  جدامون کنه منم  باورم  نمیشد بهم گفت  دیگه نمیرم 

     تولد اخه تولد (دوست  عزیزش) بیرون بود بعد   که اون رفت  اخرای شب بود یه  دختر بهم پیام داد  تو یاهو

     دختره  همون  کسی بود که تولدش بود بهم  گفت  خیلی ناراحت  شده بود ولی نمیدونست  من  ازاونم  بدتر بودم 

     بعد گفتم  تولد چطور بود اخر از  زیر زبون دختر کشیدم  که دوست  دختر بنده  با اون بوده  تو تولد 

     میبینید  خیلی ناراحت بوده  تو تولد   بوده  هه بعدچند وقت  یکی از دوستاش  راضیم  کرد باهاش  دوست  بشم 

     منم  گفتم  باشه  ولی میخواستم  بهم بزنم  یه  جوری که  ازم  متنفر شه اونم  از خداش بود رفت  زا  دوستش خطشو  

     گرفت باهام  اس بازی  کرد منم بهش  گفتم  چند  روز بیشتر زنده  نیستم  دیگه  بهم  فکر  نکن بعد گفتم  مریضم 

     سرطان  معده  دارم راستی خط  دوستشو  نگرفته بود  تازه  یادم افتاد  رفته  بودن  مسافرت  اونجا  اینترنت  داشت

     از  اونجا  اومده  بود اون روز  گریه  کرد خیلی  بهم گفت  هیچیت  نمیشه  خوب میشی منم  هی میگفتم 

     دکتر نا امیدن   امیدی  به  زنده بودنم نیست خلاصه اون روز  گذاشت بعد اونروز چند  روز  بعدش

     خط  دوستشو  گرفت  باهام  حرف زد هی  گریه  میکرد میگفت  دوست دارم  نمیتونم بدون تو باشم

     منم باهاش حرف میزدم هی میگفتم بی خیال من شو اخر نتونستم گفتم همش دروغ بود فقط میخواستم بری

     اونم  بهم  گفت  ازت متنفرم تو منو بازی دادی  تو  دل منو شکستی  دل شکستنی بود  تو زودتر  شکستی

     وقتی اون فهمید من دروغ گفتم بازم پیشش  دوستاش بودن  اما منه بیچاره تنها بودم کسی پیشم نبودبگه 

     داداش چرا ناراحتی  چی شده من همیشه  ادمارو دلداری میدم اما وقتی خودم ناراحتم واقعا تنها میشم  

     بعد  اون موقع  دوستای  اون  بهم زنگ زدن یکی میگفت  میخوام بهت فحش بدم اما لایق  فحشم نیستی یکی میگفت  

     عوضی.....برام  فرق نمیکرد چند روز گذاشت  نمیدونم اون دختر چیکار کرده بود فقط بهش فکر میکردم

     باور کنید بخدا بعضی شبا  تا نصف  شب بهش  فکر میکردم بهش دوباره  گفتم بیا دوست شیم 

     اونم  میگفت نه  ازت متنفرم بعد یه مدت  اخر خودمو قانع کردم بی خیالش شم  

     

            میدونم  داستان نویس  خوبی  نیستم امیدوارم خوشتون بیاد همش  واقعی بود     


♥ نوشته شده در 28 دی 94 ساعت 19:17 توسط هیچکس .: نظرات()