تبلیغات
☂ღ داستان های عاشقانه واقعی ღ☂ - داستان ابجی عاطفه

داستان ابجی عاطفه

داستان ابجی عاطفه
سلام این داستانو مینویسم شاید جالب نباشه ولی دوس داشتم بقیه هم بدونن
مهدی پسر فامیل بود از بچگی ازش خوشم میومد وقتی میدیدمش تنم میلرزید حس خوبی داشتم

یه روز با بابام رفتیم بیرون داشت درمورد مهدی حرف میزد با مامانم گفت که مهدی گفته میخاد

زن بگیره من سال اول دبیرستان بودم خیلی حالم بد بود داشتم میمردم رو خودم نیاوردم وقتی

دیدمش باروی خوش بهش تبریک گفتم اونم گفت ...


سلام این داستانو مینویسم شاید جالب نباشه ولی دوس داشتم بقیه هم بدونن

مهدی پسر فامیلمون بود از بچگی ازش خوشم میومد وقتی میدیدمش تنم میلرزید حس خوبی


داشتم یه روز با بابام رفتیم بیرون داشت درمورد مهدی حرف میزد با مامانم گفت که مهدی گفته


میخاد زن بگیره من سال اول دبیرستان بودم خیلی حالم بد بود داشتم میمردم رو خودم نیاوردم


وقتی دیدمش باروی خوش بهش تبریک گفتم اونم گفت مرسی عزیزم وقتی گفت عزیزم بغضی


گلومو گرفت بازم خندیدم اون موقع عمل لثه داشتم  بعد عمل رفتم خونه مادربزرگم همش خدا


خدا میکردم که مهدی هم بیاد شب قدر بود همه رفتن مسجد من وبابابزرگم تو خونه بودیم بابا


بزرگم خوابید منم تو پذیرایی روی کاناپه دراز کشیده بودم دیدم صدای در میاد فکرکردم مامانمه


ولی نه مهدی بود ذوق کردم وقتی اومد بالای سرم گفت خوبی عزیزم گفتم ممنون شما کی اومدی


گفت مهم نیس بخواب یه ربع ساعتی رفت بیرون فکرکرد من خوابم بعد از چند دقیقه اومد آروم


تو خونه بایه دختر بود رفتن تو اتاق خواب  فقط گریه میکردم ناله میکردم خیلی دلم گرفته بود


مامتنم اومد گفت چی شده گفتم لثه هام درد گرفته جند ماهی گذشت میخواستن برن بله برون


مهدی ما هم رفتیم خودمو شاد نشون میدادم همه این ماجراها گذشت نزدیک عروسی بود داشتم تو


اتاق گریه میکردم سال سومم بود دبیرستان خالم یه چیایی فهمیده بود بهم گفت چی شده گفتم


عاشقم ولی اون عاشقم نیس الکی بهش گفتم ازدواج کرده طرف خیلی حالش گرفت ومنو


نصیحت کرد شب عروسیش بازم خودمو شاد نشون دادم فقط نگاش میکردمو تو دلم غصه


میخوردم که چرا چرا کوچیکم بعد از یک سال خبر دادن زنش حامله هست دوباره دنیارو سرم


خراب شد ولی وقتی دیدمشون تبریک گفتم وآرزوی بهترینارو واسشون کردم وقتی پسرش به


دنیا اومد به زور منو هم بردن تا ببینمشون وقتی بیرون بیمارستان اومد جلوما بغض داشتم


گوشیمو تو ماشین جا گذاشته بودم گفتم شما برید بالا منم میام مهدی دیدم پشت سرمه برگشتم گفتم


چیزی میخوایید گفت اومدم دست چکمو بردارم تو ماشینم منم بهش گفتم بابا شدیا گفت آره خیلی


خوشحالم ثمره عشقمونه  انگار دنیارو زدن تو سرم با شوخی بهش گفتم شیرینی یادت نره


همونجا یه دفعه گرفتم تو بغل هنگ کردم داشتم از خوشحالی میمردم اشک از چشام اومده بود


ولی نذاشتم ببینه 2ساله گذشته هر وقت تو این دوسال میریم خونه مادربزرگم خداخدا میکنم که


بیاد اونم دیدنش واسم کافیه روز تولد داداشم بود اونا هم اومدن صورتم خورد به در ماشین از


داخل دهنم خون اومد یه دفعه دیدم داره میاد طرفم داشتم میرفتم صدام کرد گفت چی شده خوشکلم


بااین حرفاش منو میکشت گفتم هیچیصورتمو بوسید تو دلم کلی هیجان بود زنش داشت بدجور


نگامون میکرد منم گفتم واسه بار اول عمممو هیچی نیس برو که زنش بعد واسش دردسر درست


نکنه خلاصه هر وقت میبینمش دوس دارم بهش بگم دوست دارم ولی نمیشه نمیتونم  یه روز یکی


از دخترای خانواده بهم گفت چرا مهدی اینقد به تو نگاه میکنه گفتم برو بابا اون منو نگاه کنه


واسه چی نگام کنه گفت معلومه چشمشو گرفتی قند تو دلم آب شد ولی چه فایده زن داره یه چند


ماهی درگیر کلاسای دانشگام بودم خبری ازشون نشد خودمم یه خواستگار دارم که جواب مثبت


دادم گفتم شاید بتونم فراموشش کنم اینجوری داشتم میگفتم خبری ازشون نبود که یه روز با


پسرش اومد خونه مادر بزرگم دیدم ناراحته به مامانم گفتم مهدی چشه؟گفت داره از زنش جدا


میشه هم خوشحال شدم هم ناراحت اومد جلو با قیافه ناراحت بهم گفت چقد خوشکل شدی هر


چی میگذره تو ناز تر میشی گفتم مرسی دستمو گرفت سرد بود گفت مراقب خودت باش خواهشا


از حرفش چیزی سر درنیاوردم شب اودم خونه نمیدونم چجوری بودم خیلی ناراحتم واسش خیلی


داغون شده زنه داره اذیتش میکنه خیلی دوسش دارم چرا الان باید اینجوری بشه حالا که اون


داره آزاد میشه من دارم میرم تو بند دختر خالم بهم گفت  مهدی داره مجرد میشه اگه تو نامزد


نداشتی تو رو واسش میگرفتن گفتم لینداا یعنی چی این حرفا گفت بابای مهدی میگه از عاطفه


همیشه خوشش میومده وقتی اینو شنیدم داشتم میمردم تا صبح گریه کردم که چرا اونم نیومده جلو


بهم بگه الان اون همش تو دادگاه ها هس منم در تدارکات ازدواج دارم دغ میکنم نمیدونم چیکار


کنم داره دیر میشه نمیتونم بهش بگم دوست دارم نمیتونم

ممنونم از همه شما که اینو خوندید واسم دعا کنید حتی هفته پیش خودکشی کردم کسی نفهمید


واسه چی چون به دروغ گفتم به قرص حساسیت دارم خوردم حالم بدشده فقط مامانم فهمیده.....


♥ نوشته شده در 6 اردیبهشت 93 ساعت 16:03 توسط هیچکس .: نظرات()

نمایش نظرات 1 تا 30