شما عزیزان میتوانید نظرات خود رو بفرستید خواهشا فقط داستان های واقعی بفرستین. همچنین میتوانید داستانهای خود را ایمیل کنید داستانهای واقعی خودتونو بفرستین.
مرسی.
توجه ! دوستان خواهش داستانای خودشو رو بفرستن داستان نداریم این وبلاگ متعلق به شماست لطفا داستان بفرستین!!
ضمنا خواهشا دوستان فرستنده داستانها نیان هر روز به خودشون رای بدن احساس می کنم یه سری ها هر روز میان و به خودشون رای میدن خواهشا بزارین به حساب خواننده ها!
سلام الان که دارم در باره ی عشق ناکامم مینویسم تنها چند روز است که شکست خوردم و هیچکس نیست که دلداریم بده امیدوارم عزیزانی که این داستان رو میخونن عبرت بگیرندترم 2هستم و عضو یکی از انجمن ها روزای اولی که سیاوش رو میدیم حالم از غرورش بهم میخورد و فقط منتظر این بودم که یک فرصتی رو بدست بیارم غرورش رو بشکنم اصلا هیچ احساس علاقه ای بهش نداشتم ام نمی دونم چی شد و چرا همچین اتفاقی برام افتاد من تا حالا عاشق نشده بودم ولی خیلی عاشق دور و برم بود و من همیشه اونارو مسخره میکردم و اونا هم همیشه بهم میگفتن خدا کنه این بلا سرت بیاد و من با تمسخر میگفتم من مثل شما نیستم ولی غافل از این بودم که عشق از کسی اجازه نمیگیره خلاصه کم کم فهمیدم اون پسری که من نقشه ی شکستن غرورش رو میکشیدم شده سلطان قلبم هر وقت میدیدمش به شدت احساس ضعف میکردم کمکم دوستانم فهمیدند و از شدت تعجب نمیدونستن ی بگن وبهم میگفتن اون کیه که تونسته نظر تو. رو جلب کنه بلاخره یک شش ماهی گذشت وترم دوم شروع شد وعشق من روز به روز بیشتر میشددلم میخواست اون هم از این عشق اطلاع داشته باشد و از یک طرف میدونستم که اون علاقه ای به من نداره و من هم حاظر نبودم غرورم رو زیر پا بذارم تا اینکه یکی از دوستام پیشنهاد داد که یک جوری بهش بگیم دوستم با گوشی خودش به اون پیام داد و بعد از اینکه باهاش رابطه برقرار کرد موضوع رو بهش گفت و اون در کمال بی احساسی گفت که شخص دیگری در زندگیش است و من در کمال ناباوری به قلب شکستم فکر کردم و براش عزادار شدم الان دقیقا 4 روز است که از این ماجرا میگذرد و من بدون یک همدرد و تنها در شهری غریب با خاطرات کوتاهش سر میکنم امیدوارم در زندگیش خوشبخت باشه و به اونی که میخواد برسه و خاز خدا میخوام که هیچ وقت دلش نشکنه انشاءالله
ارسال توسط نیلوفر
توضیح : این داستان عاشقانه نیست ولی به خاطر نیلوفرخانم قرارش دادم ولی داستان قشنگیه!
سلام میکنم خدمت همه خوانندگان عزیز.میخوام از 1عشقی بگم که خ پاکه ومظلومانه است و همیشته تو قلبمه. من نیلوفرم راستش تو1 خانواده ای بودم که همه اعضای خانواده بهم وابسته بودیم از نوه گرفته تا خواهر و پدر و مادرو.....من 2خواهر بزرگترازخود و1خواهرکوچیکتر از خود داشتم .احمد رضا بچه خواهرم بود که 4ساله ونیم سن داشت وخ بچه خوشگل و شیرین زبون ودیگه بچه باحالی بود واسه خودش.بعداز ازدواج خواهرم که از شهرمابه شهر دیگه ای رفت به احمد رضا وابسته شدیم.وسرگرمی ما در خانواده اون شده بود بچه واقعا عجیبی بود.و تویه سن کم کامپیوتر راکامل تسلط داشت و باهوش ...
ادامه مطلب
ارسال داستان توسط ثنا
سلام.من ثنا هستم.این داستانی كه براتون می نویسم داستان عشق یكی از دوستامه.امیدوارم لذت ببرید:
مهرانه یكی از دوستای صمیمی منه.خیلی دختر مهربون و پاكیه.همیشه شاده و احساساتی.هر حرفی كه تو دلش هست رو به من میگه.خلاصه با هم خیلی صمیمی هستیم.یه روز سر كلاس معلم ما به من ، مهرانه ،نیما و افشین(دو نفر از هم مدرسه ای هامون)گفت كه در مورد یك مقاله با هم تحقیق كنیم.خلاصه كل كلاس روبه چهار گروه تقصیم كرد و موضوع تحقیق در مورد مقاله رو آزاد گذاشت.من و مهرانه هر روز در ارتباط بودیم و ...
ادامه داستان در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
داستان عشق منو پرهام..
روز 16 مهر تو فیس بوک با پسری همصحبت شدم ک اسمش پرهام بود..دختری سفت و سختی بودم..(هستم!)..اصلا به هیچ پسری پا نمیدادم ..با خیلی از پسرا حرف میزدم..طوری ک همشون تو بار اول بهم اظهار علاقه میکردن..زیاد خوشگل نیستم ولی شاید رفتارام باعث این اتفاقا شده باشه...حتی پسرای اقوام هم میخواستنم ولی من اصلا به هیچ کس دل نمیدادم...چون معتقد بودم اصلا عشق واقعیت نداره..همش دروغه..(خدا بدجور سرم آورد!!!)
تو این جریان من 16 سالم بود..شاید بگین خیلی بچه بودی ولی تا برخورد نداشته باشین..متوجه تفاوت نمیشین...تو ی خانواده ی نسبتا مذهبی بزرگ شدم..تو شهرستان..پدر و مادرم به شدت روم حساس بودن...خیلی زیاد!از زندگیش میگفت واسم...
ادامه داستان در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
مهران از استان البرز
سلام من مهرانم از استان البرز
منتا به حال عاشق نشده بودم و میگفتم عاشقی ندارم و مال قصه هاست . تا اینکه خیلی اتفاقی با یه دختری اشنا شدم . که اسمش مینا بود . کم کم ازش خوشم امده بود . کم کم داشتم عاشقش میشدم . انقدر دوسش داشتم که حاضر بودم براش جونم هم بدم . اونم منو خیلی دوس داشت . خیلی با هم جور بودیم . طوری که حتی خونمون هم فهمیده بودن که با مینا دوستم من خیلی دوسش دارم .دوست داشتم مینا فقط مال من باشه . اما ما یه روز با هم بودیم . که باباش ما رو دیده بود . مینا کم کم ازم داشت جدا میشد اما من نمیخواستم . هر کاری کردم که بهش برسم نشد نشد . باباش اصلا از من خوشش نمیومد . دیگه نمیدونستم چیکار کنم . چند مدتی هم هست که بهش زنگ میزنم اما گوشیش یا خاموش یا جواب نمیده . الان وقتی یادگاری هاش رو مییینم گریه ام میگره . نمیتونم فکر کنم که مینا نیست . دیگه از زندگی سیرم نمیدونم چیکار کنم . من عاشق یه دختر شدم اما تقدیر نذاشت به اون برسم . به نظر شما من چیکار کنم ؟؟؟؟
طاهره از آذربایجان
طاهره هستم از اذربایجان حدودا 17 سالم بود که تویه عروسی یکی از فامیلامون عاشق محسن شدم اخه محسن از فامیلایه من بودمنو محسن باهم اشنا شدیم وقتی که عاشق محسن شدم واقعا دوستش داشتم اونم همین طوربعد 2هفته تصمیم گرفتیم به خانواده هامون اطلاع بدیم وقتی به مامانم گفتم هزارتا بهونه من به فامیل دختر نمیدم از این جور حرفاخانوادم برایه اینکه منو از محسن دور کنن به هر کاری متوسل شدن یه روز که سر حرف خالم کلی از مامانم کتک خوردم...
ادامه داستان در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
شاهین از رشت
این داستان را میتوانید از لینک زیر دانلود نمایید.
چون در واقعی بودنش شک کردم لینکشو واسه دانلود گذاشتم.
دانلود نمایید و حتما نظرتون رو بیان کنید.
http://uplod.ir/6h26mw6dxt2w/__________.pdf.htm
ادامه داستان در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
عرفان 27 ساله از بجنورد
سلام.من عرفان هستم 27 ساله از بجنورد این داستان رو تقدیم شما میکنم.من عاشق تهران بودم همیشه آرزوم بود برم تهران زندگی کنم دلم میخواست با یه دختر تهرونی ازدواج کنم .علاقه شدید من نسبت به تهران به حدی بود که فکر میکردم عشق و عاشقی فقط در تهران رقم میخورد و در شهرستانها جایی ندارد. این ماجرا در سفر من به تهران رقم خورد .حوالی شمال شهر تهران میگشتم و دخترای تهرانی رو دید میزدم. خوشگل و ناز و آرایش کرده بودن و دخترای اونجا با دخترای شهر ما زمین تا آسمون فرق داشتن . توی مترو داشتم میرفتم که یه دختر روستایی با پدرش رو دیدم از قیافشون و لباساشون معلوم بود روستایین.دلم به حالشون سوخت.حدود 7-8 ایستگاه باهم بودیم
ادامه داستان در ادامه مطلب...
فقط نظر یادتون نره!
ادامه مطلب...
ارسال توسط مهری از کرمان
پسر عموم بود.از 18 سالگی به من علاقه داشت. من از اینکه یک نفر مرا دوست دارد به خودم می نازیدم و پیش همه پز میدادم.من نه ماهی از او کوچک تر بودم
پسر خیلی خوبی بود مهمتر آنکه پاک بود و با هیچ دختری رابطه نداشت من اذیتش میکردم و واسش ناز میکردم وضع مالی عموم بدک نبود تقریبا مثل خودمان بودن.بزرگترها دیگه تقریبا مطمئن بودن که ما مال هم هستیم تا اینکه من متوجه سرطان خوشبختانه از نوع خوش خیم شدم نگران بودم که از چشمش افتاده باشم اما او همچنان به علاقش نسبت به من پایبند بود.
ادامه ادامه مطلب...
نظر یادتون نره
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.